سلااااااااااام خوبین ؟ خوشین ؟ سلامتین دوست جونا
امروز من اینطوری بود.....
صبح که پاشدم اول دین وزندگی
خوندم تا ساعت 10 ومی خواستم چشمامو 10 دقیقه استراحت بدم که خواب برد
بعد از چند دقیقه با صدای مامانم بیدار شدم که می گفت شیرییییییییییییییییین چرا خوابی پاشو درساتو بخون خلاصه منو از خواب شهریاری بیدار کرد
خوب بعدش نشستم ادبیات نوشتم(دبیر ادبیاتمون با خودش درگیره میگه حتما خودآزمایی ها وتاریخ ادبیات رو باید پاکنویس کنین توی دفتر) وبعدشم رفتم دبیرستان...
حالا اخبار و اوضاع دبیرستان 
امروز تا وارد مدرسه شدم از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم (شایدم دراوردم )
یه لحظه فک کردم کیریسمسه بعد یادم اومد کریسمس حدودا یه ماه پیش بود یه کم فک کردم گفتم شاید بهار شده درختا میوه دادن آخه درختای مدرسمون تزیین شده بودن مثل درخت کریسمس وبهشون یه چیزایی آویزون بود
بعدش رفتم تو کلاس اما چون بین نوروز و کریسمس شک داشتم به بچه ها گفتم سال نوتون مبارک بعد با بچه ها کلی خندیدیم و مسخره بازی دراوردیم راجب به درختا آخرشم کاشف به عمل اومد که به مناسبت دهه ی فجره 
بعد از نماز اعلام کردن که برنامه ی روضه داریم وبچه ها هم شاد و شنگول از اینکه تایم کلاسا کم شده به سمت نماز خونه گروه گروه همچون قبایل تاتار هجوم بردن 

من هم دچار خود درگیری و بحرانات درونی شده بودم ونمی دونستم بخاطر 22 بهمن و سال نو ( ؟ ) شاد باشم یا بخاطر ماه صفربریم روضه و گریه کنیم ،سر در گم بودم که ناگهان مغزم جرقه زد و شتابان به سمت خانم X (دبیر ادبیاتمون) رفتم و ازش پرسیدم این زنگ (زنگ اول )با کی کلاس دارین ؟گفت با سوم تجربی B منم که جرقه روی مغزم تاثیر گذاشته بود و باید یه جوری از شر بحرانات درونی خلاص می شدم و تخلیه ی روانی_عاطفی می شدم گفتم که خانم میدونید دبیرا می تونن بچه ها رو ببرن سر کلاس و بچه ها هم حق هیچ گونه اعتراضی ندارن؟ گفت ا راس می گی ؟خوب شد گفتی درسشون خیلی عقبه خوب حالا برو بچه های تجربی رو صدا کن بیان کلاس
منم که زیرپوستی شنگول بودم رفتم بچه ها رو صدا زدم گفتم خانمX گفته بیاین کلاس
تو نماز خونه جنگی به راه افتاده بود که نگو دیگه لازم نبود نوحه بخونن چون خودمون به عینه میدون کربلا رو دیدیم اونجا 

بالاخره مدیر بر بچه ها غالب شد و با شلاق و مشت و لگد فرستادشون کلاس لشکر شکست خورده ی تجربیB هم در حالی که به باعث و بانی این فاجعه فوش می دادن راهی کلاس شدن وهیچ کس نمی دونست این مقصر نامرد بی رحم سنگ دل کیه؟ وگرنه حکم اعدامشو صادر می کردن
خلاصه سوم تجربی B به جای اینکه 5/1ادبیات بخونن 5/2 خوندن ولی ما (ریاضیا)فقط 45 دقیقه داشتیم
بعد از اینکه از نمازخونه اومدیم بیرون من که بخاطر روضه واندکی هم عذاب وجدان ( الکی) تحولات معنوی_روحی پیدا کرده بودم.
تو زنگ اول که دین وزندگی داشتیم معلم داوطلب می خواست واسه پرسش منم که دچار تحولات معنوی شده وحالت عرفانی پیدا کرده بودم داوطلب شدم واسه پرسش .دبیر پرسید منم همه رو جواب دادم و به خیر وخوشی گذشت
زنگ دوم هم حسابان داشتیم که دبیر هم تمرین ها رو ندید (من ننوشته بودم)
زنگ سوم هم ادبیات داشتیم این زنگ خدا رو شکر زود تمام شد(آخه تو زنگ ادبیات به هیچ کس خوش نمی گذره بخاطر وجود نازنین خانم X )
اخلاقی نوشت :
راست که میگن حرف قدیمی ها رو باید طلا گرفت مثلا این ضرب المثل قدیمی که می گه: تو نیکی میکن در دجله انداز که ایزد در بیابانت دهد باز
رو باید طلا گرفت وآویزون کرد به دیوار(فقط واسه تزیین )چون این کار من مثال نقضی بود بر این ضرب المثل 
برای درک بهتر عمق فاجعه برای جمیع عزاداران تجربی B به توضیحات بیشتری راجب به خانم X می پردازیم:
خانم X یک دبیر به معنای واقعی کلمه آدم بی خود و مزخرفیه (با عرض معذرت خدمت جامعه ی فرهنگی کشور )سال اول راهنمایی هم معلم ما بود که بر اثر آزار و شکنجه های شدید جسمی_روحی_روانی_فکری_ عاطفی که بر ما داشت
طی عملیات انتهاری چند تن از والدین بچه ها با شکایت های زیادی که کردن موفق شدند ما رو از زیر دست این ظالم جبار نجات دهندودبیر دیگری را به خدمت گمارند و عمر ما را برای دو سال آینده (سال سوم راهنمایی) تمدید کنند
حتما تا آخرش بخونین ونظراتون واسه نوشتن اولین خاطره ی روزانم بگین
یا علی مدد